حافظ
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
منم سرگشتهی حیرانت ای دوست کنم یک باره جان قربانت ای دوست
تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل کـویت دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست
دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده
دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده
مـــن آن آوارهی بشــکسـته حــالـم ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم
منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم
سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم
زحسرت ساغر چشمانم ای دوست لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم
دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری
بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری
پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم
کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم
ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم ز بیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم
درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم
چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی
چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی
اين شعر را سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) زمانيكه روز ۱۳ فروردين يكي از سالها دختر مورد علاقهاش را كه سالها انتظار ازدواج با وي را ميكشيد در باغي در حال بازي كردن با فرزندش ديد سراييده ميگن كه شهريار بدليل بي بضاعتي مالي مجبور به كنارهگيري از اين دختر شد ...
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدي مادرو من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جوانيهوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانهسرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود
كه ببازار تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالمبدرم
تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم
تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من ازكان جهاندگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چكنم لعلم و والا گهرم
و آن زمان كه آن دختر بعد از جدايي از همسر مجددا به سراغ شهريار ميآمد
اين غزل جاوداني در تاريخ به ثبت رسيد كه :
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتادهام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل زودتر ميخواستي، حالا چرا ؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا ؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا ؟
